پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 1 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

پارسا و مهرسا

پر

این چیه؟ کمی دورتر : طاووسه؟پر طاووسه؟ نه این یکی از اسباب بازیهای منه ،یک پر که از بالش در اومده،که هر روز باهاش بازی میکنم،کمی فوتش میکنم ،کمی دنبالش میگردم و کمی هم بقیه رو میفرستم دنبالش! دارم میگم پر بعدشم گمش کردم و ناراحتم اینم یکی از بازیهای من در طول روز   ...
9 مرداد 1391

نظم و ترتیب...

کلا من بچه منظمی هستم ،یعنی همه چی باید سر جای خودش باشه ! به طور مثال ،لباسهایم ،وقتی از بیرون میاییم من میرم روی مبل دونفره میشینم (فقط دونفره) تا مامانم جورابهام رو در بیاره بعد میام پایین تا بلوز و شلوارم را در بیاره و بعدش همه لباسهایم را یک جا میگذارم مثلا روی میز البته نباید چیز دیگه ای روی میز باشه ،چون ممکنه لباسهام کثیف بشه! رومیزی رو انداختم پایین تا لباسهام اسیب نبینند! حالا اینکه چرا لباسهای من جایشان روی میز هست را نمیدانم ،البته گاهی جاهای دیگه هم میگذارمشان اما مهم اینه که همشون یک جا باشند. ...
8 مرداد 1391

روز آبنباتی

در فروشگاه بودیم که مامان یک ابنبات چوبی داد دستم از نوع خروس قندی! خیلی خوب بود و من با توجه به گفته مامان خیلی سفت گرفته بودمش که نیافته اما اوتاد! من خیلی ناراحت شدم و گریه کردم تا اینکه مامان تو قفسه ها یک بسته ابنبات چوبی از نوع ماست و میوه ای پیدا کرد و من باز خیلی خوشحال شدم  تا اینکه باز هم از دستم اوتاد و من باز ناراحت شدم و باز هم گریه کردم  اما اینبار خیلی شدید... اما وقتی مامانم گفت پارسا این خیلی کثیف شده و بهش مو چسبیده من خیلی سریع اروم شدم و دیگه به ابنبات نگاه هم نکردم دو نکته مهم در این خاطره وجود دار د که باید به انها بپردازم نکته١:من جدیدا خییییلللللللللللللی وسواسی شدم بخصوص به مو،هر جا سطل زبال...
8 مرداد 1391

در خواب...

چرا اين عكس؟ وقتي موقع تعويض پوشكم ميشود من ميگم پيف پيف، امروز بعد از ظهر مامانم منو تو خواب عوض كرد ،وقتي پوشكم رو باز كرد من در حالي كه در عمق خواب بودم گفتم پيف پيف البته با خنده هميشگي ... پ.ن:البته من در خواب بودم كه اين اتفاق افتاده بود ،اما انقدرررررر اين ماجرا براي مامانم جالب بود كه براي همه تعريف كرد و من فهميدم كه من اين سوتي بزرك را دادم:) ...
4 مرداد 1391

كاغذ كمتر،درخت بيشتر

چند وقتي ميشه يك پيام بازرگاني از تلوزيون پخش ميشه كه بعد از نشان دادن چند تا درخت ميگه :كاغذ كمتر ، درخت بيشتر منم بعد از ديدن اين پيام اخلاقي و براي حفظ درختان سرزمينم ،يك شب كه همه مشغول خوردن افطاري بودن شروع به كشيدن نقاشي كردم اما نه روي كاغذ بلكه اينجوري اما بعد از اين كه مامانم را از كشيدن نقاشي اگاه كردم ،با چهره عصبانيش مواجه شدم و دچار دوگانگي شدم كه آيا نبايد به ان پيام بازرگاني جامعه عمل ميپوشاندم ،آيا نبايد در نگهداري درختان سرزمينم كوشا ميبودم يا بايد به تمييزي پاهايم فكر ميكردم... و اينجا بود كه باز هم پرسشهاي زيادي در ذهنم به وجود امد كه پاسخشان را نميدانم ...
1 مرداد 1391

تیر باران

امسال دومین تابستان زندگیم را پشت سر میگذارم ،یادم نیست پارسال این موقع هم باران امده بود یا نه اما امسال در 26تیر چه بارانی بارید نگاهی به باران تابستانی نگاهی به بابایی که امروز رفت قشم حالا چند قطره باران هم بگیرم و بعد بابایی رو ببریم فرودگاه البته نه با این ماشین ...
26 تير 1391

روزی روزگاری تاب...

کوچک که بودم ،شاید ٦ یا ٧ ماهه،سوار تاب که میشدم با تعجب نگاه میکردم که اخرش چی میشه و  من تو هوا چکار میکنم،یعنی این چی میتونه باشه...   اما الان ،صبح که پا میشم یعنی چشمم که باز میشه میگم تاب ،تاب ،تاب و گاهی صبحانه ،ناهار و شام را هم روی تاب میخورم حتی رکورد ٥ ساعت در روز رو هم زدم ،اما اینها هیچ کدوم مهم نیست ،مهم اینه که وقتی من سوار تاب هستم مامانم یا بابام هم باید کنار من باشند و منو هل بدهند و برای من شعر بخونند اینم یکی از برنامه های روزانه من و خانواده ام! پ.ن:کمی هم تاب بهم کوچک شده . ...
26 تير 1391